خرید بک لینک
دیروز مامان آقا داماد زنگ زدن که بیان عصر

ساعت دوروبر 7 بود که آقا اس دادن خانوم داریم میایم منم آماده نشده بودم هنوز گفتم وای من برم اماده شم نیم ساعت بعد گفت دیگه ببخشید بیشتر ازین نتونستمکشش بدم

خلاصه زنگ در به صدا آمده و مهمانها وارد شدند.

مادرشش خاله بزرگش و زندایی

منم تو اتاق بودم و مامان هم امروز صبح به عمه کوچیکم که خیلی صمیمیم زنگ زده بود که تنها نباشیم و بیاد

خلاصه از اتاق ک میشنیدم اومدن و نشستن یکم از هوا و ....حرف زدن یهو عمه پرید اتاق من وایییی دختری بدو بیا

عمه میخنده من از استرس دارم می ترکم

به زور نفس عمیق کشیدمو...اومدم خلاصه

باهرسه دست دادم وبه خودمم رسیده بودم قشنگ خوشگل موشگل شده بودم

خاله فقط چشاش روم قفل شده بود

مامانشم هی باام حرف میزد ک چطوری و ...درسا پطور پیش میره و...

خلاصه من یه 10 دیقه ای ننشتم بعد دیدم مامان هی داره شکلکو ادا درمیاره ک پاشو برو بسه

خلاصه من به زرو نگاه مامی پاشدم رفتم اتاق

یکم حرف زدنو...قرار شد اقا داماد شب بیان ما باهم بحرفیم

مام یکی دوماهی بود باهم در ارتباط بودیم

منم همش می گفتم نه

اقایی 1 ساله تقریبا خاستگارمه و دوسم داره باوجود جواب رد هایی ک دادم و دعواهایی ک کردیم پام وایستادوگفت یا تو یا هیشکی و مطمئن بود به دستم میاره

خلاصه رفتن ومن پریدم بهش اس دادم که نظر خال اینا چی بود؟گفت خالم و مامانینا خیلی ازت خوششون اومه بود ومی گفتن این عروسمون ازون یکی ینی زندااشش خوشگل تره

و کلی ازم تعریف کردن

منم قندتودلم له میشد!!!!

اقایی قرار شد شب بیان

ساعت حدود 10 بود مام بابا از بیرون شام گرفته بود و خونمونم من و مامان و بابا و عمه و شوهر عمه بودممیم

داشتیم تازه میخوردیم که اومدن و غذا نزدیک بود شوهرعمه منم خفه کنه بیچاره

منم از پشت اوپن اشپزخونه نگا می کردم

اومدم و با بقیه باهاشون احوالپرسی و ... کردم

اقا دامادم گل و شیرینی که قبلا گفته بود رز قرمز باشه داد ب مامان مامانم دادن به من و بردم اشپرخونه

زیر چشمیم هی نگام می کرد.منم همش استرس داشتم که وایییییییی چطوری بریم اتاق باهم و اصلن تو خودم نبودم الان ی گم کاش یکم توخودم میبودم!نمی شد که

اونام دامادو مامانو زنداداشو ابجی بودن

پذیرایی رو عمه و مامان می کردن منم هیچی نبردم

بعدش بابا گفت خب برن اتاق بحرفن

من قبلن رفتم اتاق بعد اقایی رو گفتن اومد وایستاده بودیم سرپا بابااومد که خجالت نکشید دوتاتونم بچه های من راحت بحرفین

نشستم و اقاقیی نشستن و خلاصه حرفامونم ک قبلا زده بودیم گفت خب خانم من همه شرایطو قبول کردم

منم خندیدمو گفتم پی بریم دیگه

یکم نشستیم از هوا و لباسای اقایی ک تازه گرفته بودن و انگشتری که پیش حلقه عجله ای اومدنی گرفته بودن حرفیدیم

عاشقش شدم وقتی نگام کرد و گفت نگرانم فقط بهم علاقه نداشته باشی

قند تو دلم اب میشدا گفتم شما نگرا نباشید حل میشه

خلاصه اینجوری گذشت و باباگفت زمان من 5 دق وقت داده بودنو خندیدیمو رفتیم

بعد بابا اومد ازم پرسید دخترم نظرت شیطونی زیر چشی نگاش کردم و با لبخند سرمو تون دادم

بابام گفت باشه حله

مامانش گفت بیا بشین پیشم

بعد انگشترو در اوردو انداخت تو دستم

همه گفتن مبارکه

اقایی هش می گت خدایا شکرت

بعد رفتتن....

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 8:46

صفحه بندی